تبليغاتX
خاطرات قبل از انقلاب

منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
تعداد بازديدها:

در باره من

دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو که او گلهاي تر دارد
در اين بازار مکاران مرو هر سو چو بيکاران
به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداري پس تو را زو رهزند هر کس
يکي قلبي بيارايد تو پنداري که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري که ميآيد
تو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر ديگي که ميجوشد مياور کاسه و منشين
که هر ديگي که ميجوشد درون چيزي دگر دارد
نه هر کِلکي شکر دارد, نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد, نه هر بحري گهر دارد
بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نميگنجي که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نميگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست اين دل بيدار به زير دامنش ميدار
از اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمهاي گشتي
حريف همدمي گشتي که آبي بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
که ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد

-------------------------------------------------
هیچکس اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم .
احمدشاملو
----------------------------------------------------
توجه :این خاطرات قبلا ثبت شده واستفاده از آن درقالب نمایشنامه ،فیلمنامه وداستان بدون کسب اجازه ازنویسنده پیگردقانونی دارد

آرشیو مطالب

· شهریور 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387
· اسفند 1386
· بهمن 1386
· دی 1386
· آذر 1386
· آبان 1386
· مهر 1386
· شهریور 1386
· مرداد 1386
· تیر 1386

لینکهای روزانه

· تصویر: دست حضرت یحیی(ع)
· عضو مؤتلفه:دشمن به واردات شلوار کوتاه و مانتوهای تنگ زنانه یارانه می دهد
· وقتی شهوت "خشونت " می آفریند
· تعداد زنان بیوه 6 برابر مردان بدون همسر
· گزارش محرمانه براي دستگيري 25 شيطان‌ صفت
· کشف قبر يحياي پيامبر در جنوب لبنان
· مجازات زندان برای انتشار محتویات مستهجن
· دخترك ميليونر زاغه‌نشين‌حراج مي‌شود
· خودکشي دختر دانشجو براي فرار از تعرض
· سایه شوم جوان شیطان‌صفت بر زن همسایه

لینکدونی

· سخنی ازجنس دل /محمدحسین آسایش
· آخرین اخبار فیلم های روز
· اشک های آسمان
· انگاره /افشین
· امیدهای فردا / منیژه عزیز
· احساس قلب / صنم عزیز
· بام نیلی قفس / افرا
· بانوی اردیبهشت
· بلاگ نیوز
· پس ازباران / فریبا پژوه
· تناقض معتبر / بنفشه رافع
· چیزی شبیه روزنامه
· خاطرات جبهه /حمید داود آبادی
· خاطرات زندگی من / سمیرا
· خدا_عشق_اميد
· خوابگرد
· داریوش لاین /امید
· دختر آریایی / پریسا
· دلم چون درياست / طاهره
· دنیای بلوری /نغمه
· دل و دلدار / امیرحسین مولانا
· دروغ چرا ؟ / امیر حسین مولانا
· رایگان آباد عشق /خورشید
· رویاهایی که می آیند
· سایت اختصاصیSMS جوک و تصاویر خفن
· سفر یعنی زندگی /علی
· سلام علی آل یاسین
· سینما ادیسه /آرش آذرپور
· شاهوردیخان /کیومرث عزیز
· فروش فیلمهای سینمای جهان / مقدم
· فیلم های روزجهان
· فردای ایران
· فهمیزی
· قدیمی ها
· کوچ / شهلا
· گپ 1/ امیر
· گپ 2 / امیر
· معجزه / گیتافرح بخش
· مردی برای تمام فصول /امير فرض‌الهي
· توهم / حقیقت ...فاش می شود
· نگاهی به وسعت کویر /دارکوب پیر
· نوشته های محبوب
· ناصر صفاریان
· ناتاشا اميري
· نگارکویر
· واما امروز / حمید لطفی
· یه سر و دو گوش /مهدی عزیز
· یه سر و دو گوش 2/lمهدی عزیز
· یادداشت های بی مخاطب / امیدتوشه
· بازیگران قدیمی / فرهاد
· دختری از جنس امید / عسل عزیز و ارجمند
· دریچه ای در درون / دریای عزیز
· دومنیکو و سفرهایش
· در آستانه
· بالاترین
· خاطراتم در بانک ملی
· همه چیز و هیچ چیز /گندم عزیز
· عکس وکلیپ / سروش
· فارغ التحصیلان .../ مهرداد متین پور
· زنانه ها /اجتماع از دید یک زن
· عاشقانه / عطیه عزیز
· به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا /اصیل زاده عزیز
· دست نوشته های یک دختر تنها
· توحیدصفاتی / موحدعزیز
· وارثان ایران زمین
· با نوش آفرين از ديروز تا هنوز /منصور و ساقی
· شهاب شاملو
· بیقراری های یک دختر بیست ساله /مهسای عزیز
· دردوزخی که هستیم ...
· ايران زمين سرزمين هميشه جاويد /اناهیتای عزیز
· سالهای سوخته ( خاطرات ۵۲ سال زندگی )
· دخترگمشده
· زن متولدماکو
· می نویسم پس هستم
· دل دیوانه / مسعودعزیز
· بازنگار
· زمهرير /مسائل جامعه امروز ما
· مردکاغذی /جاگرانی
· فریدصلواتی / روزنامه نگار ونویسنده
· تمشک تلخ (1)
· تمشک تلخ (2)
· جوینده گوینده است و.../ صبوراخانم
· برگی از دفتر عشق / مهناز عزیز
· چارچوب /امین
· موج دریا
· ناشناس مهربون
· طرحی نو /مسعود بنی مهد
· عطر یاس سفید / خسروعزیز
· بی تار و پود.../ حمیدعزیز
· باز باران با ترانه /باران عزیز
· زندگی و من و تو / پشمالو بانو
· زنجیر عشق /حمیدعزیز
· اتاقی از آن خودم
· سلام هم وطن / جناب یزدی زاده
· "مطالب و لینک های جالب" / مصطفی عزیز
· دست نوشته های دل تنگ
· ستایش / رهای عزیز
· دختری که زن شد
· دست نوشته های من /علی فرح بخش عزیز
· بخوان و...بیندیش /عشق کتاب
· بارون میاد / یاس عزیز
· خاطرات مهدیس عزیز
· از ندامت تا رستاخیز / خاطرات لیدی عزیز
· ورود "ورود ممنوع ها " ممنوع
· رمان داستان شعر /حسین عزیز
· میتینگ انلاین
· دفترمشق /کلاس اولی
· صمیمی ترین
· روزنوشت
· روزهای یک دختر
· مطالعات فرهنگی /مونا کلانتری
· وبگردی بدون سانسور
· دفترچه ی ممنوع ندا
· یک دخترجوان / ویدای عزیز
· کارمند بانک ملت
· پادشاه دانلود فیلم
· خاطرات زهرا /روزهای شیرین تجرد
· بیـــــوه ی 20 ساله /هانای عزیز
· مهرحق
· شب نوشته ها
· جامعه شناسی
· عکاسی با تلفن همراه / نصیرالدین جعفری
· قالب رایگان بلاگفا

امکانات


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





طراح قالب

محمدرضا ابراهیمی


Powered By
BLOGFA.COM

سلام
برای خواندن ادامه خاطرات روی  عنوان زیر کلیک کنید

 

خاطرات وخطرات 2

لازم به یاداوریست که تعدادی ازخاطرات قبل از انقلاب متاسفانه توسط بلاگفا حذف شده است .

نوشته شده توسط در تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 با موضوع
دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز !

گزارش یک زندگی (قسمت 110 )

 

 

دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز!

 

ضرب المثل های هرملتی در واقع جزو میراث فرهنگی وادبیات فولکوریک آن ملت محسوب می شود ونمایانگر اندوخته های تجربی آن ملت در طول تاریخ است ولی همچنان که گذشت زمانه شرایط را تغییر می دهد ،ادمها را عوض می کند به تبع آن نیزبرخی از ضرب المثل ها  از محتوای خود تهی می گردند و این واقعیت را نمودار می سازند که دربرخورد با پدیده ها چندان نمی توان به نسخه های گذشتگان اکتفا کرد بلکه باید به تناسب وضعیت و موقعیتی که به آن دچار می شویم رفتار و واکنش مناسب را بروز داد .

بگذارید یک مثال برایتان بیاورم .یک شعری درادبیات ما است که جزو ضرب المثل های ماشده است .سراینده این شعر می گوید :

نردبان این جهان ما و منیست

عاقبت این نردبان افتادنیست

لاجرم انکس که بالاتر نشست .

استخوانش سخت تر خواهد شکست .

این ضرب المثل میخواهد بگوید هرکس مقام وجایگاه بالاتری بیابد دربرابر تند باد حوادث وضعیت شکننده تری نسبت به دیگران دارد ودرقیاس با پایین ترها بدتر ضربه خواهد دید وخسارت بیشتری متحمل خواهد شد .

من اصلا این ضرب المثل ها را باور ندارم .چرا که وقتی تاریخ معاصر را ملاحظه می کنی می بینی در تندباد حوادث وبلایا اتفاقا آنهایی که پست ومقام ومنزلتی داشتند حاشیه امن تری داشته اند ولی آنهایی که از پشتوانه قدرت برخوردار نیستند ودر پایین ترقرار قرارداشتند  صدمات بیشتری متحمل گردیده اند .به جریانات بعداز انقلاب خودمان نگاه کند دربحران ها وآشوب های سیاسی همیشه سران وبالا دستی ها درحاشیه امن قرار داشتند ومردمی که هیچ پشتوانه وعقبه ای نداشتند بیشترین لطمه ها رادیده وبالاترین هزینه ها را  پرداخته اند .

اگر سیاستمداری دستگیر شود تمام رسانه ها اعم ازخارجی وداخلی به پشتیبانی او پرداخته و سازمان های مدافع حقوق بشر آنهارا پشتیبانی می کنند .ولی وقتی یک فرد گمنام زندانی می شود هربلایی که به سرش بیاید هیچکس خبردار نمی شود وشدیدترین لطمه ها را می خورد .چون گمنام است واسمی از او بمیان نیامده  هیچکس به یاری او نمی شتابد ودرصدد پشتیبانی از او بر نمی اید .او درد می کشد ورنج می برد و درسکوت میمیرد و بعدازمدتی حتی خویشاوندانش اورا فراموش می کنند..ازاینرو درجهان امروز که مناسبات اجتماعی واقتصادی دگرگون شده وشکل تازه ای در روابط ومناسبات اجتماعی ژدیدآمده است  بقول  نویسنده ای درچنین جامعه بحران زده ای که هر ادمی می تواند بمانند گرگی برای دیگری باشد .بنابراین در چالش با سختی ها باید راهکارهای  نوینی برگزید چراکه میراث فرهنگی و گفتارهای اخلاقی  گذشته دیگرچاره دردهای امروزی نیست . با قاطعیت می توان گفت امروزه درجهان بشری بویژه  درجامعه ما قرائت وبرداشت نامناسب از مدرنیته باعث فروریختن بنیادهای اخلاقی درمیان مردم شده است به گونه ای که بسیاری از جامعه شناسان معتقدند امروز جامعه ما از فروپاشی اخلاقی بیشترصدمه دیده است تا مسایل دیگر .

چراکه اگر اخلاق درجامعه حاکم بود نه کارمندان رشوه می گرفتند نه مدیران منافع اجتماعی را درپای منافع شخصی شان قربانی  نمی ساختند و نه اینکه جامعه دچار بحران های اقتصادی واجتماعی  می گردید وحقوق ادمها پایمال می گردید .افسوس که بقول شریعتی سه عامل ترس ،نفع وجهل مانع ازاین گردیده که ادمها نگاهی محبت آمیز ودردمندانه با یکدیگر داشته باشند .اگرترس ونفع وجهل کنار می رفت واگاهی و شجاعت و احسان در غوغای مدرنیته گم نمی شد این احساس غربت وتنهایی که بسیاری از افراد جامعه ما به آن دچار آمده اند ،پدید نمی آمد وبحران در داخل جامعه به درون خانواده ها راه نمی یافت و موجب بحران عاطفی در درون خانواده نمی گشت ووالین اینقدر با فرزندان خود بیگانه نمی شدند و بالعکس .

خب بعداز مقدمه چینی های من که گویا مدتی است جزو اداب نوشتاری ما درآمده است را کنار می گذاریم ومی روم سر اصل مطلب .

برایتان گفته بودم که آن کارمند خبیث وزشت طینت یعنی سیامک –چ برای اینکه بتواند خود را به بالا بکشاند تا بر عقده خودکم بینی خود سرپوش بگذارد به پاچه خواری مدیر احمق مان که با روش های نوین مدیریت آشنایی نداشت واساسا می توان گفت از مدیران بی تدبیر بود از پاچه خواری و خودشیرینی او احساس لذت می نمود و با تحویل گرفتن وبها دادن به او حرفهایش را براحتی باور می کرد و نسخه کارمندان را می پیچید !و درست دراین دوره بود که این ادم نفرت انگیز سر یک مسئله بی اهمیت  گزارش نادرستی به مدیرمان داد که بسیار برایم گران تمام شد .

جریان از اینقرار بود که من همانطور که گفتم درکنار اشتغال دربانک فعالیت مطبوعاتی هم داشتم واین را خیلی از بچه ها می داستند .

یکی از همکارانم که بچه مذهبی وبسیار خوش رو ونجیبی بود از من خواست اورا نیز به عرصه مطبوعات بکشاتم .من باخود فکر کردم چون ایشان لیسانس زبان انگلیسی هستند می توانند درترجمه مطالب مجلات خارجی موثر باشند این بود که به او قول مساعد دادم تا اورا نیز به وادی مطبوعات بکشانم .

ازاینرو به دفتر مجله مان رفتم وموضوع را با مدیر مسوول مجله درمیان گذاشتم .اوهم گفت یک مطلب سینمایی را بده ترجمه کنه تاببینیم کارش چطوریه !

من یک مجله سینمایی بنام "کینو "که بزبان انگلیسی در المان چاپ می شد از دفتر مجله گرفتم وروزبعد برای این رفیقمان بردم غافل از انکه با این نیت خیر چه بلایی برسرما نازل گردید .

خب مجله فوق یک مجله سینمایی خارجی بود ومعمولا دراین مجلات عکس ها وپوسترهای سکسی از هنرپیشگان زن  فراوان است ..در غیاب من یکی از بچه ها به کابین او می رود ومی بیند این همکار انگلیسی زبان ما درحال تورق مجله است .او وقتی یکی از سکسی ترین عکس ها را می بیند از دوستمان خواهش می کند آن مجله را برای دقایقی به او قرض دهد تا از پوستر اون خانم کپی بگیرد !!!این دوست وهمکار ما هم جوانب احتیاط را رعایت نمی کند ومجله را به او میدهد .!!!

اوهم می برد از آن عکس کپی می گیرد وبقیه بچه های ندید وبدید هم می روند از آن عکس کپی می گیرند و کپی عکس سکسی این خانم در دست همکاران می چرخد به گونه ای که برخی از همکاران خانم هم متوجه این عکس جلف  می شوند .!

زمانی که این اتفاق افتاد رییس مان درماموریت بود .سیامک رفت به دومعاون اوگفت :آسایش عکس ناجور اورده توی بچه ها پخش کرده .آن دومعاون چون باماهیت کثیف او آشنا بودند برای حرف او پشیزی ارزش قائل نشدند واو که دید معاونان اورا کنف ساخته اند .درغیاب رییس دایره مان پیش رییس اداره رفت .

رییس اداره هم دوتا معاون ها را خواست واز آنها توضیح  خواست .معاون های اداره هم برای او توضیح دادند که سوءتفاهمی بیش نبوده و خواستار آن گردیدند رییس اداره این ماجرا را نادیده بگیرد .او هم به دومعاون ما گفت اشکالی نداره منتهی باید بچه ها را توجیه کنید تا دیگرازاین چیزها به اداره نیاورند .موضوع تقریبا ختم به خیر شد تا اینکه دوروز بعد رییس احمق دایره مان از ماموریت برگشت .سیامک برای خودشیرینی پیش او رفت وگفت اقای امامی فقط شما می توانید این اداره را مدیریت کنید وگرنه معاون های شما عرضه اداره کارمندان را درغیاب شما ندارند .!!!!!

رییس احمق ما از اینکه سیامک اینطوری هندوانه زیربغل او گذاشته و اورا تملق کرده است به او گفت مگه چی شده .سیامک هم درجواب او گفت :آسایش اومده عکس سکسی توبچه ها پخش کرده من هم رفتم به معاون های شما گفتم ولی اونها اهمیت ندادند .

رییس احمق ما که شخصیتی سادیستی داشت واز اذیت وآزار کارمندان لذت می برد .شروع کرد یکی یکی بچه ها را خواستن واز آنها تحقیق کرن .یکی دوکارمند قدیمی بانک که بامن روابط دوستانه ای داشتند گفتند اگر امامی توروخواست چی جواب میدی .من هم گفتم از قدیم گفته اند "النجات فی الصدق .نجات در راستگویی است .من ماجرا را تعریف می کنم و میگویم من با آوردن این مجله خواستم کمکی به همکاری کرده باشم نمی دانستم این وضعیت برای من پیش می اید .

کارمندان قدیمی از انجا که تجربه کارکردن با چنین مدیرانی را داشتند با روش من مخالفت کردند .گفتند تو اگر صادقانه بگی مجله را من آوردم انها این را به حساب صداقت تو نمی گذارند .بعضی موقع ها دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز است .اصلا منکر همه چیز شو مخصوصا پیش امامی که بویی از انسانیت نبرده وبمن تاکید کردند که حتی اگر آیه نازل شد تو زیربار این مسئله نرو .من هم باتوجه به تجربیات انها  حرفشان را گوش کردم و وقتی امامی مرا احضار کرد ازمن خواست روی صندلی بنشینم و ژست بازجوها را گرفت .گفت آقای آسایش این مجله رو کی آورد گفتم نمی دونم .نیشخندی مکارانه زد و گفت ولی من میدونم .بعد شروع کرد به طرح سئوال های دیگر که مجله چی بود .اونرو از کجا اوردم و قیافه واندام خانومه چطوری بود واین حرفها .

من هم گفتم آقای امامی من یادم نیست صبح صبحانه چی خوردم شما مسائل چند روز قبل را ازمن می پرسید ؟!!او گفت ولی من می دونم تو صبحانه چی خوردی وبرای من هم روشنه که مجله رو تو آوردی .من دوباره منکرشدم وبعد ازمن خواست بروم .من ساده لوح فکر کردم ماجرا تمام شده است غافل ازاینکه اقای امامی از انجا که ازمن کینه داشت چون من درمقابل زورگویی های او ایستادم  به توصیه های معاون هایش برای نادیده گرفتن این موضوع  گوش نداد و نامه ای درباره من به مقامات بالا نوشت وکل ماجرا را برای انها شرح داد و به نامه اش اب وتاب بسیاری داد .

این ماجرا گذشت تا اینکه مدتی بعد من دیدم حکم رسمی شدن همه کارمندانی که همزمان استخدام شدند امده است ولی برای من حکمی صادر نشده است .من این قضیه را به حساب بدشانسی خودم گذاشتم وگفتم فعلا مدتی صبر می کنم تا ببینم چه می شود تا اینکه یکروز یکی از معاونان اداره درحالیکه بشدت ناراحت بود نامه ای را بدستم داد و ایستاد تا عکس العمل مرا ببیند .

دراین  نامه نوشته شده بود آقای آسایش باتوجه به عدم رعایت شما به قوانین بانکی وبی توجهی نسبت  به شعائر مذهبی حکم کارمند رسمی – آزمایشی شما به کارمند قراردادی تقلیل می یابد واگر باردیگر تخلفی درباره شما گزارش شود به خدمت شما دربانک خاتمه داده خواهد شد .

انقدر عصبانی بودم که خودم را رساندم به دفتر گفتم آقای امامی جریان چیه .او که از دیدن قیافه غضبناک من وحشت کرده بود .با لکنت زبان دست به سمت قبله برد وبانهایت پستی گفت :به این روح قبله من نبودم !!!درحالیکه بعدا مشخص شد کار خودش بوده است !!!

من خسته ازکار درحالیکه چهره ام برافروخته شده بود خودم را به حراست رساندم .ماموران حراست گفتند این موضوع درحوزه اختیارات ما نیست .برو به واحد گزینش. وقتی به گزینش رفتم  معاون آن اداره چیزهای خنده اور وبهانه های عجیب غریبی آورد که حکایت آن را درقسمت بعد روایت خواهم کرد .

نوشته شده توسط در تاریخ یکشنبه یکم شهریور 1388 با موضوع
سال 1370 ،آغاز فعالیت های جدی من درمطبوعات

 

گزارش یک زندگی (گزارش 101)

 

 

سال 1370 ،آغاز فعالیت های جدی من درمطبوعات

 

 

بعداز پایان جنگ درسال 1367 به تدریج فضای سیاسی وفرهنگی کشوربازشد ومردم ورسانه ها جرئت یافتند انتقاداتی را که درزمان جنگ جرئت طرح آن رانداشتند ابراز کنند و باورودنشریات ومجلات تازه عرصه فعالیت های مطبوعاتی در کشور رونق بگیرد .وتعدادزیادی مجله ونشریه به جمع محدودنشریات آن زمان اضافه شوند .

من تاقبل ازاین بصورت مکاتبه با جراید ونشریات ارتباط داشتم ولی ازسال 1370 بصورتی جدی تر به سینما وفعالیت های مطبوعاتی علاقمند شوم .قبل ازاین لازم می دانم به زمینه هایی که باعث شد من به نگارش مقالات برای مطبوعات روی بیاورم اشاره کنم .

بعداز بسته شدن فضای جامعه بخاطرجنگ ومنازعات سیاسی دراوائل دهه هفتاد  من باردیگر به عرصه هنر وادبیات (بویژه سینما )بازگشتم وبه خریداری ومطالعه وآرشیو نشریات هنری می پرداختم . وقتی برای تماشای فیلمی به سینما می رفتم وازفیلمی خوشم نمی آمد ،نقدواره کوتاهی برآن فیلم می نوشتم وآن رابرای تنها مجله سینمایی آن زمان یعنی مجله فیلم می فرستادم .مجله فیلم هم درقسمت نقدخوانندگان گاهی قسمت های کوتاهی ازنوشته مراچاپ می کرد ،گاهی هم برایم پیام می گذاشت که منتظر نوشته های بهتری از شما هستیم .واقعا فیلم های ایرانی آن زمان از فرط ابتذال وسطحی نگری انگشت نما بودند .روزی بعداز دیدن فیلمی به اسم "طائل "که یک فیلم بسیار ضعیف ومبتذلی بود با عصبانیت قلم برداشتم وبرعلیه فیلم مطلبی نقدگونه نگاشتم وبرای مجله "اطلاعات هفتگی "فرستادم ودرنهایت ناباوری دیدم مجله اطلاعات هفتگی مطلب ارسالی مرا دریکی ازصفحات اصلی خود چاپ کرد .با دیدن مطلبم درمجله آنقدر ذوق زده وخوشحال شدم که بصورت مکاتبه ای به همکاری باآن مجله ادامه دادم وتقریبا هرهفته برای این مجله "نقدفیلم "می نوشتم واین مجله هم آن را چاپ می کرد .این همکاری مدت مدیدی ادامه داشت تااینکه من به دلیلی ازآن مجله دلگیرشدم وارتباطم را قطع کردم .دلیل این دلگیری هم این بود که این مجله مانند مجلات دیگر آن زمان به نقطه نظرات جریانات قشری مذهبی و مذهبی های انقلابی نمای ریاکار اهمیت می دادند وآن زمان درجامعه مسابقه ای ریاکارانه ومشمئزکننده درگرفته بود که هرکس سعی می کرد خود را متدین تر ،انقلابی تر ،و مومن تراز دان جلوه دهد .

دراین دوران بود که مجله اطلاعات هفتگی اقدام به انتشار یک داستان پاورقی دنباله دار بنام "پرچین های سوخته " کرد .این داستان درواقعی بیانگر زندگی واقعی یک مامورساواک بود که نویسنده ای بنام "محمدرضااخباری "بادسترسی به دفترچه خاطرات آن مامورساواک این پاورقی را نوشته بود .داستان بسیارجذابی بودکه هرهفته خواننده را به دنبال خود می کشانید .چرا که نشان می دادبرخی  ساواکی ها هم بیچاره ها نه از روی اختیار ساواکی شده بودند بلکه دست تقدیر وسرنوشت آنها را به این سازمان امنیتی زمان شاه پیوند داده بود . نویسنده بعداز خودکشی ساواکی مربوطه به دفترچه خاطرات او دست یافته بود وآن را بصورت داستان دنباله دار دراطلاعات هفتگی منتشر می ساخت .

بعداز انتشارچند قسمت از این داستان وداستان دیگربنام "رقص رنج "موج اعتراض عناصرقشری و افراد دچارجمودفکری به این دو داستان اغاز شد .انها درنهایت تنگ نظری بجای توجه به محتوای داستان می گشتند جملاتی مثلا خلاف شرع پیدا می کردند و بااتکا با همان یک جمله این داستان ها را متهم می ساختند که بدحجابی !را رواج میدهد !.ازسوی دیگر یکی ازنویسندگان صفحات سینمایی مجله فیلم "آپارتمان نشین ها "ساخته را به فیلمی ضدحکومت !تشبیه کرد ویکی ازبازیگزان این فیلم را که اگر اشتباه نکرده باشم خانم فریما فرجامی بوده است ،متهم ساخت که بازدن عینک آفتابی "سکس پنهانی "را درفیلم ترویج کرده است ومن انگشت حیرت به دهن بردم که چگونه می توان از عینک افتابی یک عنصر سکسی ساخت وهرزنی را که آن را به چشم می زند زنی سکسی بشمار آورد.اعتراضات افراد قشری باعث شد داستان پرچین های سوخته سرهم بندی شود وزودترازموعد مقرر به پایان برسد. .این بود که باعصبانیت دست به قلم بردم ونامه گلایه آمیزی برای سردبیر مجله اطلاعات هفتگی که همچنان سردبیرهمین مجله است ،نوشتم وبه این روند اعتراض کردم .پاسخی که او ارائه کرد آنقدر آبکی وباسمه ای بود که مرا ارضاءنکرد ومجبورشدم به ارتباط مکاتبه ای ام با این مجله خاتمه دهم .دراواسط دهه شصت بود که مجله سروش اقدام به انتشار ضمیمه های هفتگی کرد که یکی ازآنها ضمیمه "سروش وسینما "بود که درهمانجا همان مصاحبه جنجالی 5ساعته محسن مخملباف که آن زمان دراوج انقلابیگری وقشری نگری بود چاپ شد .سردبیر ویژه نامه سروش وسینما آقای "سیدابراهیم نبوی "طنزنویس معاصر که درحال حاضرمقیم خارج از کشوراست ؛بود .من به مکاتبه با این مجله پرداختم وبه مرور ازطریق مکاتبه با ابراهیم نبوی آشنا شدم .ابراهیم نبوی هم معمولا به نامه های من پاسخ می داد و معمولا باخودکارسبز حرفهایش را مکتوب می کرد ومی فرستاد .دراین زمان نیز دومطلب سینمایی از من درمجله سروش چاپ شد که یکی نقدی برفیلم "بی بی چلچله "بود ودیگری مطلبی درباره هفتمین فستیوال فیلم فجر .

ضمیمه "سروش وسینما "هم زیاد دوام نیاورد ودرهمان سالهای 68-67 انتشار آن متوقف شد .ولی خب من وابراهیم نبوی بخاطر مکاتباتی که باهم داشتیم تقریبا دورادور همدیگر را می شناختیم .

درسال 69-70 که مجله "گزارش فیلم "به سردبیری سیدابراهیم نبوی منتشرشد .من باردیگرشروع به مکاتبه بانبوی کردم .ابراهیم نبوی درسرمقاله این مجله به شکل جسورانه ای با نثرقاجاریه به انتقاد از مسائل زمانه می پرداخت .همین باعث شد سیدعطاءاله مهاجرانی که آن زمان در روزنامه اطلاعات مطلب می نوشت مقاله ای برعلیه مجله گزارش فیلم وابراهیم نبوی بنویسد واورا به سیاه نمایی متهم کند .نبوی هم درپاسخ مهاجرانی مطلبی نوشت .این شرایط مرانگران ابراهیم نبوی ساخت .ترسیدم اورا دستگیر وزندانی نمایند .این بود که به دفترمجله گزارش فیلم زنگ زدم وبانبوی صحبت کردم ونگرانی خودم را اظهار داشتم .نبوی باهمان طنزهمیشگی خود گفت "نترس ،بادمجان بم آفت ندارد وازمن خواست تابه دفتر گزارش فیلم رفته و ازنزدیک با او دیدار داشته باشم .

بهارسال هفتاد بود .یکروز به دفتر مجله گزارش فیلم که آن زمان روبروپارک ساعی قرار داشت ودر پارکینگ آپارتمانی مستقر بود رفتم . بعداز آشنایی بانبوی وروبوسی با او وی مرا به همکارانش معرفی کرد .درآنجا غیراز مجله گزارش فیلم دفتر مجله دیگری بنام "ارغنون "نیزبود .بعد نبوی مرابه خانمی که گویا نامزد یاهمسراولش بود معرفی کرد .خانم مربوطه بسیار محجوب ،متین باشخصیت ومبادی اداب وبسیار مهربان بود .

درطول نوشیدن یک فنجان چایی بانبوی به صحبت درباره اوضاع مملکت پرداختیم .نبوی بمن پیشنهاد کرد صفحه ای از هرشماره ازمجله را دراختیار بگیرم وبخاطر گریز ازسطحی نگری درفضای موجود درعرصه فرهنگ وهنرکشور مقالات جسورانه بنویسم . من بعداز نقدفیلم "خواستگاری "ساخته مهدی فخیم زاده که نقد چندان جالبی نبود مطلبی تحت عنوان "حضورمبارک عشق "نوشتم که درزمان خودش مطلب جسورانه ای بشمار می آمد .این را آنزمان درمخالفت باکسانی نوشتم که به بهانه فیلم "نوبت عاشقی "ساخته محسن مخملباف وچندفیلم عاشقانه دیگر به رواج فیلمهایی بامضامین عاشقانه درسینما مخالفت می کردند . نبوی با انتخاب "سوءتیترهای" جالبی از مطلب من آن را دربهترین شکل ممکن درمجله گزارش فیلم به چاپ رساند .

آن زمان درقسمتی از مقاله ام نوشته بودم "مخملباف درگذشته به همان شکل موضوع "دختربازی "را ازفیلم گلهای داودی بیرون کشیده بود که مخالفان امروزی وی هم باتمسک به همان شیوه سوسیالیسم جنسی اورا از فیلم "شب های زاینده رود "استخراج می کنند !!

بدون اینکه دراینجا قصد خودستایی داشته باشم باید بگویم دراهمیت اینگونه مطالب که من وچندتن از همکاران ودوستان آن زمان بر لزوم طرح عشق درسینما می نوشتیم همین بس که تا یک دهه بعداز انقلاب با طرح موضوع "عشق زمینی "درسینما مخالفت می شد که دراینجا جادارد به یکی دونمونه اشاره کنم .

دریکی از آن سالها مشغول پیاده کردن مصاحبه بایک کارگردان بر روی کاغذ بودم که مصاحبه شونده درقسمتی ازخاطراتش می گوید :روزی فیلمنامه ای باموضوع عشق یک پسر مسلمان با یک دختر مسیحی به وزارت ارشاد بردم که برای ساخت آن مجوز بگیرم .مسولان بررسی فیلمنامه درکنار 99ایرادی که به فیلم گرفتند یک ایرادشان این بود که ما دراسلام عشق نداریم !!!یعنی چه که پسری عاشق یک دختر شود واضافه کردند که مادرصورتی به این فیلمنامه اجازه ساخت می دهیم که شما موضوع داستان را اینطورتعریف کنی که این پسر درواقع عاشق فضایل پدراین دخترشده است !!!وچون از فضایل پدراین دختر خوشش آمده لاجرم حاضر به ازدواج با دختراوشده است !!!

کارگردان مربوطه می گفت :من همان جا توی دلم گفتم قربان عمه تان بروید همه تان از این دم !!!

وخاطره دیگر اینکه در دهه هفتاد یکی از شماره های مجله "کلک "را مطالعه می کردم که به بررسی آثار اسماعیل فصیح پرداخته شده بود .درآنجا این سئوال بمیان آمد که چرا از رمان های فصیح تاکنون فیم سینمایی تهیه نشده است که یکی ازحاضران دربحث نمی دانم با اشاره به کدام کتاب اسماعیل فصیح بود که گفته بود : وقتی یکی از داستان های ایشان را تبدیل به فیلمنامه کردیم وبه وزارت ارشاد بردیم مسولین بررسی فیلمنامه این فیلمنامه را ردکردند وگفتند که :«موضوع فیلمنامه درباره رستگارشدن یک مرد توسط یک زن است .آنها ظاهرا براین عقیده بودند که تاکنون هیچ زنی درتاریخ پیدا نشده که مردی را سعادتمند کند وبه رستگاری برساند » (نقل به مضمون )

بهرحال همکاری من با نبوی زیاد تداوم نیافت چراکه بخاطر فشارهایی که روی نبوی بود اواز سردبیری مجله کنار رفت وآقای کریم زرگر صاحب امتیاز مجله اداره مجله گزارش فیلم را به هوشنگ –الف ونوشابه –الف که هردو ازتوابین سیاسی بودند واگذار کرد .که البته مدتی بعد من توانستم به نوعی دیگربا این مجله همکاری کنم .

 

درصورت تمایل مطلب "وقتی شهوت خشونت می آفریند "را دراینجا بخوانید

نوشته شده توسط در تاریخ جمعه چهارم اردیبهشت 1388 با موضوع
نوبت دامادی ماشد ،آسمان تپید!!!

 

گزارش یک زندگی (قسمت 100 )

 

نوبت دامادی ماشد ،آسمان تپید!!!

 

 

مبهوت ومتحیرمنتظرماندم تا مادرم از راه برسد وعلت آشفتگی وگریه زاری خود را بگوید تا بمن وگیتی رسید گفت :حسین !دیدی چه خاکی به سرمون شد ؟

گفتم :نه .چی شد ؟

گفت :از تالار زنگ زدند گفتند بیایید پول بیعانه تان را پس بگیرید چراکه شما دوروزدیگر نمی توانید درتالار پذیرایی ما عروسی برگذار کنید .

گفتم :برای چی

گفت :بیابریم .خودت میفهمی .

اتفاقا تالارپذیرایی دربیست متری ما قرار داشت وقتی وارد تالار پذیرایی سپیده شدیم .دیدم بجای صاحب تالار پسراو باچشمانی که از گریه قرمزشده بود نشسته است .

سلام کردم گفتم :آقا جریان چیه چرا ما دوروزدیگه نمی تونیم توی اینجا عروسی برگذار کنیم .ما که از یکماه قبل اینجا رو برای چنین روزی "رزرو "کرده بودیم

پسرصاحب تالار گفت :دیروزغروب که شما امدید واز پدرم پرسیدید برای هرمیهمان چقدرباید میوه وشیرینی بگیرید وپدرم توضیح داد .بعد از رفتن شما پدرم هم رفت نزدیکی های "میدان فلسطین "چون انجا کار داشت .درآنجا نمی دانم چه پیش می اید که زیریک اتوبوس شرکت واحد می رود ومیمیرد !!!ما امروز تازه پدرم را چال کردیم وازبهشت زهرا آمده ایم .قرار است ما پس فردا بمناسبت مجلس سوم پدرم دراینجا به مردم نهاربدهیم وعزاداری کنیم وسرتاسر تالار را سیاهپوش نماییم . شما وجدانتان اجازه میدهد جلوی چشمان غم زده ما که درسوگ پدرم نشسته ایم مراسم عروسی راه بیندازید وبزن وبرقص نمایید ؟!

ضمن اینکه هیچکدوم از کارگرهای تالار دل ودماغ ارائه سرویس وخدمات را ندارند .

درحالیکه بشدت کلافه شده بودم گفتم :آقا ما چیکار کنیم ؟ما حدود چهارصد نفر میهمان دعوت کرده ایم و توی کارت های دعوت آدرس این تالار را نوشتیم .ما چه طوری می توانیم ظرف چهل وهشت ساعت اینها را باخبر سازیم

اوهم درجواب ما گفت :بهرحال شرمنده روی شما هستیم .انصاف بدهید که دراین ماجرا نه ما مقصر بودیم ونه شما .اتفاقی بود که افتاد .بعد دست درکشوی میزکرد وبرگه قرارداد وبیعانه ای را که از ما گرفته بودند پس داد .

درحالیکه بسیارشوکه شده بودم به منزل رسیدیم .شروع کردیم به گرفتن شماره 118 ودریافت شماره تالارهای عروسی درتهران .تقریبا چهارساعت پای تلفن نشستیم ولی زهی برخیال باطل .بخاطر همزمانی روزازدواج ما با ولادت حضرت علی (ع)تمامی تالارها رزرو شده بودند .

شب با داداشم حسن آقا وجلیل و دیگران به مشورت پرداختیم تاببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم .

انها اول پیشنهادکردند از همسایه ها کمک بگیریم وچهار-پنج تا خانه را خالی نماییم ومیزصندلی بچینیم وچهارصدنفر میهمان را دراین خانه ها جای دهیم .همسایه ها هم بیچاره ها هیچ مخالفتی نکردند و منتظراشاره ما بودند تاخانه هایشان را دراختیار ما بگذارند .ولی دیدیم اینطوری معقول نیست .معلوم نیست عروس باید درکدام خانه باشد وداماد درکدام خانه .ضمن اینکه ما آشپزهم نداشتیم و نمی توانستیم مقدمات پذیرایی چهارصدنفراز میهمانان را فراهم کنیم .

من پیشنهادکردم عروسی دوهفته عقب بیفتد ولی پدر ومادر گیتی به بهانه اینکه تعداد زیادی میمان از زادگاهشان دعوت نموده اند این مقوله را نپذیرفتند ..آخرشب همه رفتند ومن ماندم وتنهایی هایم وگریه به حال خویش .دراینجا بود که خلاء نداشتن پدر را بیش از هرزمان دیگر احساس کردم وباخودم گفتم اگرپدری الان بالای سرمن بود حالا فکری به حال من می کرد .

آنشب محمدمعصومی دوست عزیزم پیش من آمده بود ومن را دلداری می داد که بلاخره بابچه های محل یک کاری خواهند کرد  .محمد بخاطر آنکه من احساس تنهایی نکنم شب را پیش من گذراند ولی تاصبح هیچکدام پلک نزدیم .

صبح در اتومبیل محمد قرار گرفتم وباهم به راه افتادیم .از تالارهای پذیرایی داخل شهرناامیدشده بودیم .تصمیم گرفتیم آنقدربگردیم تا یک تالار یاسالن چلوکبابی درخارج ازشهر بیابیم تا میهمانان را روزعروسی از طریق اتوبوس ازجلوی تالارقبلی به تالار بعدی بیاوریم .

یک صبح تا عصر گشتیم تا اینکه حوالی شهر گشتن های ما نتیجه داد ویک سالن چلوکبابی پیداکردیم که گنجایش سیصدنفر را داشت ولی صاحب آن گفت می تواند باچیدن صندلی های اضافه بتواند به چهارصدنفرمیهمان دعوت شده ما سرویس بدهد .گرچه بظاهر سالن تمیز وآبرومندی نبود ولی ما بناچار تن دادیم .این سالن درجاده لویزان که آن موقع هنوزساخت وسازنشده بود وتبدیل به شهرک نگردیده بود ،قرار داشت .

بیعانه را پرداختیم وراهی منزل شدیم تا به باقی امور بپردازیم .وقتی به منزل رسیدم دیدم برخلاف صبح همه شاد مان هستند ولبخند برلب دارند و چندنفری از همسایه ها هم باگفتن خدا را شکر !خدارا شکر اظهاررضایت می کنند .

وقتی وارد خانه شدم فهمیدم درغیاب ما خواهر مرحومم "پروین "ازصبح تاعصر شماره تلفن های تالارها را می گیرد تا بتواند یک تالار پیداکند .پروین آنقدر سماجت وپشتکار قرار میدهد که بلاخره تالار مورد نظر را که بسیار شکیل تر و شیک تراز تالازقبلی بود را می یابد .!!

جریان از این قرار است وقتی پروین پیگیرانه شماره تالارها را می گیرد وقتی شماره تلفن تالار پذیرایی پیمان را می گیرد مدیرتالار درپاسخ به پروین می گوید : تالار ما "رزرو "بود ولی ظاهرا گویا مشکلی پیش آمده که عروس ودامادی که قراربود فردا مراسم عروسی شان را درتالارمابرگذار نمایند آمدند مراسم شان را لغو کردند .شما اگرمیخواهید باید سریع بیائیید .

ناباورانه با محمد و داداشم حسن آقا به طرف سالن مربوطه رفتیم وآن را سریع "رززو "کردیم . شب هنگام همه دیگه شادبودند ولی من چون خوب نخوابیده بودم دچاراسترس بوده وهمچنان قیافه غمزده ای داشتم .

یکی از همسایه های گفت :دیدی حسین آقا .چه خدا خودش جورکرد .این که دیگه ناراحتی و ماتم گرفتن نمی خواست .

خداگرزحکمت ببندد درزی

زرحمت گشاید در دیگری .

ولی من آنقدرحالم گرفته بود که این چیزها مر آرام نمی ساخت واگر دوستانی مانند "محمدمعصومی "رادرکنارخود نداشتم واقعا درکارخود می ماندم .آنشب بچه های محل به همراه برخی از دوستان درخانه جمع شدند تابزن وبکوب نمایند .اما وقتی دیدند من دل ودماغ درست وحسابی ندارم .بزن وبکوب ها را به شب بعد که هنگام عروسی بود موکول کردند .

آنشب هم "محمد "طفلک پیش من خوابید تا صبح زود ازجابرخاسته وبه میدان برود تا میوه های لازم را تهیه کند .انصافا هم مرغوبترین وبهترین میوه ها را فراهم کرده بود .من آنشب هم ازاسترس واضطراب خواب به چشمانم نیامد و وقتی محمد ازخانه زد بیرون .من هم بدون اطلاع بچه محل ها به حمام عمومی محله مان رفتم .چون باخودم گفتم اگر آنها بیایند میخواهند شیطنت وشلوغ بازی کنند که اینطوری زمان از دست می رود .

موقعی که ازحمام بیرون آمدم "جوادآقا "که جامه دار حمام بود .وقتی دید من لباس های زیر و رو را بصورت اکبند از توی نایلون درمیاورم روبمن باتعجب گفت داماد هستی ؟

بدون اینکه خودم بدانم ،اشک در چشمانم حلقه زد وبابغض گفتم :آره .

جوادآقا گفت :ای بابا .چرا زودتر نگفتی .من الان تمام حموم رو به رقص درمیارم .

سریع جلوی کارآقا جواد را گرفتم و ماجرا را برایش توضیح دادم وگفتم وقت برای این کارها ندارم ولی درعوض شیرینی او بجایش هست .هنگام ترک حمام حدود سه هزارتومان که آن زمان پول کمی نبود بعنوان شیرینی به جواد آقا دادم وحمام را ترک کردم .

دیگرفرصت خوردن نهار رانداشتم .سریع خودم را به آرایشگاه مردانه محله مان که متعلق به پدر یکی ازدوستانم بنام خسرو بود رساندم .خسرو همراه پدرش که "محمدآقا "نام داشت نهایت سلیقه و وسواس را درآرایش موی سر من بکاربردند .بعد محمدآقا بمن گفت :حسین جان !چرا ازفیلمبردار نخواستی بیاد آرایشگاه .گفتم :بخاطرصرفه جویی دروقت .

بعد از اینکه آرایش من تمام شد به خانه بازگشتم .ازآرایشگاه زنگ زده بودند که عروس آماده است .سریع کت وشلوار مشکی رنگم را پوشیدم و کراوات قرمزرنگی را که از تورج گرفته بودم به دور گردنم بستم .خودم انواع واقسام کراوات ها را داشتم ولی بس که رفیق پرست بودم ازانجا که تورج را دوست داشتم میخواستم همان کراواتی را که او شب عروسی اش زده بود ،من بزنم .

ماشین عروس را قرار بود "ایرج "تهیه نماید .او ازیکفته قبل ازمن خواست که فراهم ساختن ماشین عروس را به او بسپارم تا او راننده ماشین عروس وداماد باشد من هم قبول کردم .وقتی به پایین آمدم دلم خوش بود که ماشین گل ورومان زده دم درب خانه آماده است .ازبچه ها خواستم که ایرج را صداکنند .

وقتی ایرج آمد گفتم :ایرج جان بریم ؟

ایرج باچهره ای مضطرب گفت :ببخشید حسین جان .اون رفیقم که میخواست بما ماشین بدهد رفته مسافرت !!!!

گفتم :چی .یعنی هنوزماشین عروس جورنشده

ایرج خیلی راحت گفت :شرمنده بخدا !!!

کم مانده بود سرم را باتمام قدرت به دیوار بکوبم اماخودم را کنترل کردم .بهرحال ایرج که قراربود یک ماشین مدل بالا برای ما بیاورد .رفت آنقدرگشت تا یک پیکان زرشکی که متعلق به یکی ازهمسایگانمان بود فراهم کرد واین شد ماشین عروس ما !!!!بهرحال با کمی تاخیر حوالی عصر به پای سفره عقد درخانه عروس نشستیم .درانجا رفقای من ورفقای گیتی مجلس را گرم کرده بودند .

یک مراسم خواندن صیغه عقد بطورتشریفاتی انجام شد .چون ما صیغه عقد را دوسه روزقبل ازمراسم درمحضرخوانده بودیم .سپس طبق روال مرسوم آشنایان ونزدیکان برای روبوسی واهدای کادرو وغیره آمدند .دراین میان مادرم از مرحوم "حسن آقا "برادربزرگم خواست تاسرسفره عقدامده درغیاب پدرمرحومم بمن تبریک بگوید .ولی "حسن آقا "تبریک گفتن را بمن مشروط به این ساخت که خانم ها قدری پوشیده تر باشند وحجاب اسلامی را رعایت کنند .چون بسیاری ازخانم ها طبق روال اینگون مراسم ها لباس های باز ونه چندان پوشیده را برتن کرده بودند .حسن آقا چندپله ای بالا می اید تا درغیاب پدربعنوان برادربزرگتر بمن تبریک بگوید ولی وقتی چشمش به چنددخترخانمی که لباس های نازکی پوشیده بودند می افتد ازتصمیم خود منصرف می گردد و آخرت خود را قربانی مراسم عقدکنان ما نمی سازد .خدابیامرزدش وروحش شاد .که درتدین اش گرچه تعصب داشت ولی اخلاص هم داشت .بهرحال انقدرخستگی ها وفرسایش های دوروزاخیر مرا اذیت کرده بود که آثارغم ونگرانی درصورت من کانلا هویدابود .بعدها که برخی از دوستان وآشنایان فیلم عروسی مارا می دیدند می گفتند داماد چراناراحت است مگه اتفاقی افتاده بود ؟!

درعوض جلیل ازخود انعطاف نشان داد وبعنوان تنها بزرگتر مرد ازخانواده ما برای تبریک به سراغ ما آمد .بعداز بزن وبرقص های متداول خودمان را برای ترک منزل عروس ورفتن به تالارعروسی آماده نمودیم .گیتی درهنگام ترک خانه پدرش را درآغوش گرفت و هق هق گریه را سر داد .من تابحال چنین مقوله ای را ندیده بودم ونمی دانستم دربعضی خانواده ها رسم است که عروس هنگام ترک خانه پدری گریه می کند .ازاینرو این کارگیتی را توهین به خود قلمداد نموده وبسیار ازدست او دلگیرشدم و توی دلم گفتم مگه ما میخواهیم ببریم سرتو رو ببریم که این گریه وزاری را راه انداختی .

این قضیه نیز کام مراتلخ تر نمود .وقتی به تالار رسیدیم تقریبا تمامی مهمان ها آمده دبودند .

آن زمان هم مثل الان نبود که درتالارهای پذیرایی اجازه پخش آهنگ وموزیک داده شود یا کسانی بتوانند الات موسیقی به داخل تالار ببرند .فبل ازقرارداد هم صاحب تالار ازما تعهدگرفت که هیچ نوع الات موسیقی نیاوریم ولی دوستان من موفق شدند یک تمپوراجاسازی کنند وبه درون تالاربیاورند .ضمن انکه من ازیک هفته قبل ازیک گروه نمایش روحوضی خواسته بودم که برای اجرای نمایش به مراسم ما بیایند که داداشم حسن آقا باابن کارمن مخالفت کرد .

ولی بعدا خودم هم ازدعوت کردن ازآن گروه برای اجرای نمایش روحوضی پشیمان شدم .چراکه بیشتردیلوگ ها وکلماتی که باهم رد وبدل می کردند زننده بود وشنیدن آن برای افراد کمتراز هیجده سال ممنوع بود .!!!

بهرحال بعداز پایان مراسم من دوست داشتم هرچه زودتر به خانه برویم چون 48 ساعت بیداری واسترس رمق ماراکشیده بود ولی دوستان مارا به گشت آخرشب بردند وازنکات جالب اینکه با پیوستن برخی ازهمسایگان وفامیل های دور وآشنا کاروان گشت ما ازسی اتومبیل بیشترشده بود .ریختن توی خیابان وبستن چهاراه ها ورقصیدن ها مراخیلی نگران می کرد که دوست داشتم بدون دردسربخانه برسانم .جالب اینکه بچه ها وقتی به میدان ونک رسیدند انچنان گروه رقص پرجمعیتی بوجودآوردند که دوسه تا افغانی سیگارفروش هم جوزده شدند و داخل جماعت مشغول رقص شدند .

دراین میان دوتا اتفاق خطرناک رخ داد که به خیرگذشت .یکی اینکه اتومبیل یکی از دوستانم بنام پیمان درمعرض چپ شدن قرار گرفت که او اتومبیل را کنترل کرد ودیگراینکه آن موقع نیز پلیس های تکاور وشبیه پلیس های امنیت اجتماعی امروز درخیابان ها مستقربودند که به آنها "گشت تامین "می گفتند .که سرعت غیرمجازیکی ازبچه ها باعث شد یکی ازماشین های گروه گشت تامین به تعقیب آنها بپردازد ومن نگران بودم که همه مارا دستگیرکنند که این ماجرانیزبه خیرگذشت .

بلاخره درنیمه های شب به خانه رسیدیم بعداز جشن وبزن وبکوب آخرشب میهمانان رابدرقی کردیم وبه اطاق خویش رفتیم واین بار دوست عزیزم تورج بود که ما را تا درب اطاقمان بدرقه کرد .

انقدردرطول آن دوروزبمن فشار واسترس وارد آمد که چیزی از عروسی خودم نفهمیدم وهربارکه فیلم عروسی را می دیدم باورم نمی شد که چنین مهمانانی به مراسم من آمدند و من با آنها دست دادم وروبوسی کردم .

این بودکه مراسم عروسی هم که برای هرجوان یک خاطره خوش درشبی فراموش نشدنی است برای من به خاطره ای تلخ مبدل شد ودراین بیست سال سه کابوس شبیه هم می دیدیم که یکی از آنها همان مراسم عروسی است که بعدازبیست سال هنوزازضمیرمن بیرون نرفته است .فی المثل آخرین بار درچندماه پیش خواب دیدم که مراسم ازدواج من است و همه میهمانان درانتظارخوردن شام هستند ولی وقتی شام را می آورند برق ها می رود چشم هیچ کجارانمی بیند وفریاد درتاریکی بالا می گیرد .

گاهی هم خواب دیدم که دوباره جامه دامادی پوشیدم و باعروسی تازه وصلت کردم که صبح که از خواب برخاستم این شعر نسیم شمال بیادم آمد که:

شبی درخواب دیدم محرمانه

بیاوردم عروسی تازه خانه

بدوختم رخت دامادی شبانه

چنین میخواند رقص زنانه :

شتردرخواب بیند پنبه دانه !!!

 

موخره : ازاینکه نتوانستم این پست را بموفع آپدیت کنم بخاطرکسالت شدیدی بود که گرفتارشده بودم وهنوز بقایای آن جسم وروح مرا می آزارد ولی صلاح ندیدم بیشترازاین دوستان را منتظربگذارم .

 

نوشته شده توسط در تاریخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 با موضوع
مراسم ازدواج ،یکی ازتلخ ترین خاطرات زندگی من !!!!

گزارش یک زندگی (قسمت نود ونهم )

 

 

مراسم ازدواج ،یکی ازتلخ ترین خاطرات زندگی من !!!!

 

چن دروزبعد به اتفاق جلیل ومادرم راهی منزل گیتی رفتیم تاپدرش مرا ببیند .درانجا دیدیم پدرگیتی باتاخیروارداطاق شد و اورابشدت کم حرف یافتیم که بیشتربالبخندبه صحبت های ما گوش می داد تا اینکه زبان به سخن بگشاید .

درمجموع خانواده گیتی خانواده ای بسیارخجالتی ومحجوب بودند وبعداز ازدواج قضایایی شنیدم که برایم خیلی جالب بود .مثلا اززمانی که من به خواستگاری گیتی رفتم تازمانی که پدرش مرادید وحتی چندروزبعد ،گیتی خجالت می کشید سرسفره شام حضورپیداکند وتوی صورت پدرش نگاه کند .ازاینرو شام را دراطاقی جدا ازافراد خانواده می خورد (نجابت وحیای آن موقع دختران رامقایسه کنید با بی پروایی وبی مبالاتی وبی ادبی برخی از دختران امروزی که نمونه ای از آن را درپانوشت همین قسمت خواهم آورد .)

ونکته جالب دیگراینکه تامدتها بعدازازدواج ما پدرگیتی باورنمی کرد که ما طبق روال سنتی باهم ازدواج کردیم .اوبراین گمان بود که من وگیتی قبل از ازدواج باهم دوست بودیم ومادرش این قضیه را ازپدرگیتی پنهان نموده است !

بهرحال من بخاطر نجابت وشخصیت متین وآرام پدرگیتی به اوارادت پیداکردم واوهم بمن علاقمندشد ومرا مانند فرزندان خودش دوست می داشت .یادم است در مجلسی درهمان سالهای اول ازدواج یکی ازهمکاران پدرخانمم ازایشان پرسید ازمیان بچه هایت کدامیک را ازهمه بیشتر دوست داری گفت :دامادبزرگم را !!البته الان فکرنمی کنم به همان شدت وحرارت بما ارادت داشته باشد

بهرحال ظاهرا مخالفتی ازجانب طرف مقابل دیده نشد وفقط در آن جلسه خانواده گیتی گفتند قبل از اعلام جواب قطعی باید درمورد من تحقیقات بعمل آورند و ازما هم خواستند که درباره گیتی تحقیق کنیم که من بعداز خروج از خانه آنها به مادرم وجلیل گفتم :من احتیاج به تحقیق ازگیتی ندارم .همینطورندید خریدارم !

بهرحال آنها تحقیقات خودرا درباره من آغاز نمودند ودرجریان این تحقیقات اتفاقات جالبی هم بوقوع پیوست .مثلا وقتی برخی ازافرادخانواده گیتی که برای تحقیق درباره من به محله ما آمده بودند درکنارتحقیق از همسایگان اشتباها ازمادرم نیز درباره من تحقیق بعمل آوردند و ازآنجا که هیچ بقالی نمی گوید ماست من ترش است مادرم نیز درتعریف وتمجید از من سنگ تمام گذاشت وبعدخنده کنان آمد خانه وازمن مژدگانی خواست !

پدرگیتی هم به اداره ما آمد وبدون انکه من خبردارشوم ازمعاون اداره مان آقای "داود منصفی "که هرکجاهست خدابسلامت دارش درباره من به تحقیق پرداخت .

"داود منصفی "یکی از شریف ترین آدمهایی بود که من درطول زندگی ام دیده ام وهرموقع نامی از او بمیان می اید باتمام وجود نسبت به این مردبزرگوارابراز احترام می نمایم .

البته احترام من نه بخاطراین است که داود به تعریف وتمجیدازمن نزدپدرخانمم پرداخت بلکه بخاطر شخصیت کاملا ممتاز ومنحصر به فردی که داشت ،اورادوست داشتم .داود بااینکه معاون اداره بود انقدرخاکی ومتواضع بود که کوچکترین اثری ازتکبر وحب ریاست دراو دیده نمی شد .خیرخواه همه بود .سعی می کرد تا انجا که ازدستش برمی اید به دیگران کمک ومساعدت نماید .نجیبانه ترین اخلاق را داشت وبرای همین کارمندان گرچه ازمدیرعامل دل خوشی نداشتند ولی داود شخصیت محبوب آنها بود .

بخاطرهمین پاکی واخلاص و اخلاق خوش وقلب پاکی که داشت من حدس می زدم او نمی تواند دریک دستگاه اداری ودولتی دوام بیاورد .چون آن موقع هم مثل حالا مدیران دولتی نه براساس شایستگی ولیاقت بلکه بخاطرپارتی بازی ونزدیکی شان به مراکزقدرت و باطن کثیف شان درپست های مدیریتی قرار می گرفته اند وکسانی که دردستگاههای دولتی کارکرده و می کنند بخوبی میدانند سیستم بوروکراسی ما انقدر بیمار ومنحط است که مدیرانی که در پست های بالا قرار می گیرند از طریق یک مکانیسم مشروع این جایگاه را اشغال نمی کنند بلکه بخاطر رابطه سالاری و جاه طلبی بیمارگونه وحقارت های درونی آنقدر زیرپای این وآن راخالی می کنند تا خود به صندلی ومسندی که لیاقت وشایستگی اش را ندارند تکیه بزنند .

ونتیجه همین وضعیت آشفته وثبیت مدیران فاسد ونالایق است که هردولتی که برسرکار می اید نمی تواند پاسخگوی وعده های خود به مردم باشد .چون متاسفانه دولت ها به تعویض وزیران ومدیران بالایی اکتفا می کنند .درحالیکه نمی دانند درتغییر وتحولات این میران میانی وپایینی می توانند موثرباشند که انها هم چون نان را به نرخ روزمی خورند هردولتی که می آید ومی رود برسرجایشان هستند واین دورتسلسل فساد وناکارامدی وناراضی تراشی همچنان ادامه می یابد .

وازانجا که داودمنصفی ادم بزرگ منش وباظرفیتی بود نتوانست باسیستم کناربیاید وخیلی زود عطای کار دولتی را به لقایش بخشید و دنبال فعالیت های تجاری رفت وچه حیف است که سیستم ناکارامد اداری چنین افراد پاک وشریف را بر نمی تابد .

بگذریم!

وقتی پدرخانم من به قصد تحقیقات درباره من به اداره مان آمد ازطرف رییس به طرف معاون اداره یعنی آقای منصفی ارجاع داده شد .آقای منصفی وقتی موضوع را فهمید دستورداد پرونده مرا از قسمت اموراداری به نزدایشان بیاورند .بعد پرونده را جلوی چشمان پدرگیتی باز کرد وگفت :ببینید من با مدرک با شما صحبت می کنم .این برگه عدم سوءپیشینه ایشان ،این هم برگه ازمایش عدم اعتیاد به مواد مخدر وغیره .ضمن اینکه ایشان یکی ازکارمندان خوب اداره هستند دیگر خود دانید !

با تکمیل تحقیقات ازطرف آنها جواب مثبت داده شد وما با اقوام وآشنایان یکی ازروزهای دیماه برای شیرینی خوران به منزل آنها رفتیم .بعداز تعیین مهریه وسایرامورمربوطه دوطرف توافق کردند عروسی ما روزبیستم بهمن ماه که مصادف با ولادت حضرت علی (ع)است برگذارشود که ای کاش این روزانتخاب نمی شد تا مراسم روزعروسی که یکی از بیادماندنی ترین خاطرات هرمردی درزندگی اش است برای من به خاطره ای تلخ مبدل نمی شد .خاطره ای که درکناردیگرخاطرات تلخ زندگی هنوزبعدازگذشت نزدیک به بیست سال خواب وکابوس آن را می بینم !

بعداز مراسم شیزینی خوران به صیغه محرمیت هم درآمدیم وتقریبا یکماه نامزدبازی داشتیم تا اینکه روزخرید ایینه شمعدان وسایر لوازم مربوط به عروس پیش آمد و مادرآن روزخرید غیرازگیتی ومادرش ومادرم ،کبری خانم نیزهمراه داشتیم ورفیق نازنین ام "محمد معصومی "هم اتومبیلش را دراختیار ما نهاده بود .هرچند روز خرید لوازم برای عروس خوش گذشت .ولی روز خرید وسایل برای داماد ازجانب خانواده عروس برای داماد سوءتفاهم کوچکی بوجود آورد !.

چراکه دراین روز من ابتدا به دانشگاه الزهرارفتم وبعداز پایان کلاس باگیتی عازم خیابان طالقانی شدیم و لوازم مربوط به داماد ازطرف گیتی خریداری شد .منتهی ما چون خودمان چندان گرسنه نبودیم ترجیع دادیم ناهار را دراین روزتاریخی دریک ساندویچ فروشی میل نماییم !!!

گیتی آن روز به روی ما نیاورد ولی بعدا مارا به محاکمه کشاند که چرا دریک چنین روزبیادماندنی بجای انکه اورا به یک رستوران آبرومند ببریم به یک ساندویچی درجه 3 بردیم .تازه بجای گرفتن یک ساندویچ آبرومند به خوردن یک بندری بسنده کردیم . ازانجا که حافظه خانمها قوی است تا سالهای سال این ماجرا رابیاد داشت وباتعریف آن اسباب خنده دوستانش رافراهم می آورد .بهرحال روز18 فروردین فرارسید وما دوروز دیگر مراسم ازدواج مان برگذار می گردید .دراین روزبدنبال گیتی رفتیم تا طبق روال مرسوم خانمها اورا بامادرم واشنایان به ارایشگاه بفرستیم تا کارهای مقدماتی ارایش روی او انجام شود .

شاد وسرخوش اورا آوردم و وقتی از تاکسی پیاده شدیم ناگهان دیدم مادرم گریه کنان وآشفته بسرعت بطرف ما می آید .وحشت تمام وجودم را فرا گرفت .خدای من چه اتفاقی افتاده ؟

                                             *     *     *

پانوشت : درمتن خاطرات گفتم درقیاس برخی ازدختران امروزی با دختران آن سالها، لازم می دانم به نمونه تاسف باری اشاره کنم .البته قصدم ازاشاره به این قضیه مطمئنا این نیست که اینطوروانمود کنم که خدانکرده همه یا اکثر دختران امروزی اینطوری اند .خیر .خوشبختانه هنوز اینقدر بی انصاف نشده ایم .فقط میخواهم به کمرنگ شدن ارزشهای خانوادگی در سالیان اخیر که متاثراز بی هویتی و بی اعتقادی وپوچ گرایی مفرط نسل امروز است اشاره ای داشته باشم .خانواده ای را می شناسم که درمحله ما سکونت دارند .این خانواده تک فرزند است ویک دختر بیست وچهارساله بنام ... دارند وبسیاراین دختر رالوس وننربارآورده اند وفرزندسالاری نفرت انگیزو مخربی  دراین خانواده حکمفرماست.

این خانواده به دخترشان اجازه داده اند هرماه یک دوست پسرتازه بگیرد ومانند یک زن یا یک دختر نیمفومانی (nynphomania)هم دوست پسرش را به خانه آورده به پدر ومادرش معرفی کند وهم اینکه زمانی که خانه پسرمربوطه خالی است به خانه پسرمربوطه رفته وبا او بخوابد !!

یکشب برای شب نشینی به خانه آنها رفته بودیم ازقضا دیدم دخترخانم دوست پسرجدیدی یافته وبه خانه آورده است .اورا به مامعرفی کردند وما هم اظهارخشنودی نمودیم.البته ازحق نگذریم پسرس مودب ومبادی اداب بود  . کمی بعد دیدیم دخترخانم بار وبندیلش رابسته تا راهی خانه پسرمذکورگردد .

پدرخانواده وقتی نگاه کنجکاوانه مارادید توضیح داد چون این دو فردا می خواهند به کوه بروند لاجرم دخترخانم هم راهی خانه اقاپسرگردیده تا صبح ازانجا مستقیما عازم شوند .

هنگامی که دخترداشت خانه راترک می کرد دیدم پدرش بعدازبوسیدن او دهانش را نزدیک گوش دخترک برده ونجواکنان ازاو میخواهد احتیاط کند !!دسته گل به آب ندهد وتوصیه های ایمنی را جدی بگیرد .

وقتی آن دختر وپسررفتند پدرخانواده که متوجه بهت وحیرت من شد برای اینکه موضوع را لاپوشانی نماید آمد نزد من نشست وگفت :آقای آسایش !.من چون خودم زمانی که جوون بودم هرتفریحی دلم خواست کردم وبیشترین لذت را اززندگی برده ام .الان انقدرسبک بال هستم که عقده هیچ چیزی را ندارم .برای همین دوست دارم دخترم هم هرتفریحی دلش خواست بکند تا عقده ای نشود .درلفافه به او گفتم که :با حرفهای مردم چه می کند .

گفت :ای بابا .من اینقدر دخترم رو دوست دارم که حاضرم همه چیزم رو بپاش بدم آبرو وحیثیت که اهمیتی ندارد .

آنجابود که فهمیدم پدر ومادر روشنفکر !!!!ومترقی !!!وپیشرفته این دخترخانم ترجیع داده اند ازخیر آبرو و حیثیت بگذرند تا درعوض به پایین تنه دخترخانمشان خوش بگذرد ودخترخانم عقده ای نشوند وشرمنده برخی از قسمت های حساس بدن خود نگردند !!!عجبا !

 

نوشته شده توسط در تاریخ جمعه بیست و یکم فروردین 1388 با موضوع
عشقی که به ازدواج انجامید .
 

 

گزارش یک زندگی (قسمت نود وهشتم )

 

 

عشقی که به ازدواج انجامید .

 

ازدواج قاتل عشق است .چراکه عشق را درچهارچوب های محدود زندگی روزمره اسیرساخته و به مرور سایه های آن را کمرنگ می کند و هرچه که جلوتر می رود انقدرکمرنگ وکمرنگ تر می گردد که دیگر عشق روزهای نخستین تنها بعنوان یک خاطره بیاد آدم می ماند.ازدواج عاشق ومعشوق را در خود می بلعد و بصورت زن وشوهر آنها را بالا می آود.ازدواج  از عاشق ومعشوق بمرورزمان قاتل ومقتول می سازد !!!.من هیچگاه حرکات ورفتارهای کسانی را که عاشقانه ازدواج کردند و بعداز سالها ازدواج همچنان شور واشتیاق روزهای نخستین را بروز میدهند راباورنکرده ام . چون میدانم دروغ است اگرعشق به همان شدت روزهای نخستین باقی مانده باشد عاشق ومعشوق نیازی به نمایش این عشق به دیگران ندارند چون این عشق را نثارخودمی سازند و ابزاری برای تلطیف روح خود می کنند نه وسیله ای برای تظاهر وجلوه فروشی به دیگران.ای کاش هیچ عشقی به وصال نینجامد تادرچنبره روزمره گی های زندگی دچار انحطاط نگردد .رازجاودانگی منظومه های عاشقانه زبان فارسی مانند شیرین وفرهاد ولیلی ومجنون وغیره همانا نرسیدن عاشق به معشوق ومستحیل شدن در ساحت عشق ونه بسترمعشوق بوده است . .البته همانطور که قبلا گفتم من درزندگی هیچگاه دچارعشق به مفهومی که خود می شناسم نشدم ولی دچار دلباختگی های خاص دوران جوانی چرا .عشق ساحتی دیگر دارد ودلباختگی ودلدادگی عرصه ای دیگر .ولی امروزه دلباختگی ها را نیز عشق می نامند .

آن روز نسبتا سرد پاییزی که من به همراه مادرم و مرحوم کبری خانم ودوست عزیزم "محمدمعصومی "راهی شدیم تادختری را که نسرین معرفی کرده بود ببینم نمی دانستم به چنان دلباختگی و شوریدگی دچار می شوم که تا قبل از حرکت تصورش را نمی کردم .قبل ازحرکت به این خواستگاری هم به مانند بسیاری خواستگاری های دیگر به چشم یک تفریح وتنوع نگاه می کردم . دردل به خودم می گفتم می رویم خانه مردم ،به بهانه خواستگاری وازدواج هم چایی ومیوه می خوریم وهم دخترشان رادید می زنیم! و بعد هم بر می گردیم سرجای اولمان .همانطورکه درقسمت قبل گفتم من عطر مورد علاقه ام تمام شده بود و باعجله رفتم یک اسپری خوشبو ازخرازی خریدم وبخودم زدم و محمد پشت فرمان اتومبیل تاکسی اش قرار گرفت .من درکنار او نشستم ومادرم ومرحوم کبری خانم درعقب ماشین قرار گرفتند .

قرار شد بعداز مراسم خواستگاری جلوی ورزشگاه امجدیه برویم تا دوست نازنین ام تورج را کبرای تمرینات ورزشی به امجدیه می رفت به خانه بازگردانیم .

دختری که ما به خواستگاریش می رفتیم نامش "گیتی "بود وازهمکلاسی های نسرین خواهر تورج بود که آن زمان دردانشگاه الزهرا دررشته کتابداری تحصیل می کردند .محل سکونت شان درخیابان قصرالدشت تهران بود وما مسیری تقریبا طولانی را ازتهران نو تا انجا پیمودیم تا به خانه آنها رسیدیم .

وقتی به خانه آنها رسیدیم محمد داخل ماشین منتظرماند وما زنگ خانه را به صدا درآوردیم .بعدازاینکه درب را روی ما گشودند مارا به طبقه دوم خانه شان راهنمایی کردند .ابتدا مادرگیتی آمد وقدری زنها باهم صحبت کردند بعد گیتی با سینی چایی وارد اطاق شد . نگاهی به صورت او انداختم .زیبابود ولبخندنمکینی به لب داشت و لبخند خجولانه اش صورت زیبایش را معصومیتی خاص بخشیده بود که بشدت به دل می نشست .

بعداز کسب اجازه ازمادرگیتی به اطاق دیگری رفتیم وباهم گفتگو کردیم .من سعی می کردم از علائق و جاه طلبی هایی که هرگزنداشته ام بگویم .از اینکه ماندن درایران مرا راضی نمی کند اگرازدواج کنم دوست دارم همسرم نیزحاضربه ترک کشورباشد وغیره . گیتی کمترحرف می زد وبیشترمستمع بود وگهگاهی که صحبت ازچیزهای دیگربمیان می آمد دیدم علائق مشترکی داریم .اونیز مثل من اهل کتاب ومطالعه بود . که البته بعداز ازدواج معلوم شد یک کتابخوان حرفه ای است که من به پای او نمی رسم .گیتی به کتاب علاقه زیادی داشت ومعمولا رمان وداستان می خواند والبته نه رمان ها ی عامه پسند و اقناع کننده ذهن های ساده اندیش. برای همین هم برای تحصیل دردانشگاه رشته کتابداری را انتخاب کرده بود .

خانواده گیتی اصالتا اهل شهسوار(تنکابن ) ولی بزرگ شده تهران بودند . گیتی یک خواهر وسه برادر داشت که بعداز برادربزرگش "کامبیز "خودش فرزند دوم خانواده شان بود .پدرش از کارمندان نهادریاست جمهوری بود که سالهای اخرخدمت خود را می گذراند ومادرش خانه داربود .درمجموع خانواده نجیب وآرامی بودند .آن روزکه به خواستگاری رفتیم پدرگیتی به شمال رفته بود وحضور نداشت .

وقتی از خانه آنها خارج شدیم احساس عجیبی داشتم .احساس دلباختگی توام با دلشوره . ازیکسو ازگیتی بسیارخوشم آمده بود و ازسوی دیگر براین گمان بودم که احتمالا جواب آنها مثبت نخواهد بود وبرای همین دلشوره عجیبی سراسروجودم را فراگرفته بود .

وقتی داخل ماشین قرار گرفتیم مرحوم کبری خانم گفت "حسین آقا چطوربود .خوشت اومد "باخجالت سررا به علامت تایید تکان دادم ومحمدلبخندی زد وماشین را به حرکت درآورد .وقتی به جلوی امجدیه رسیدیم توانستیم تورج را بیابیم .تورج درجلوی اتومبیل بغل دست من نشست وازاینکه همه مارا باهم وهمراه مادرش می دید متعجب شد .وقتی موضوع را فهمید باخوشحالی دست چپش راگردن من اویخت ومرابه خود فشرد وگفت :حسین !چی شد .ازدختره خوشت اومد ؟.بالبخند گفتم :اره

تورج صمیمانه تر مرافشرد وسر روی شانه من گذاشت وناگهان دیدم می خندد .تورج دو-سه بار خندید وسرش را روی شانه من می گذاشت .از خنده های او شگفت زده شده بودم .خودتورج دید که خنده هایش باعث تعجب من شده است .دهانش را نزدیک گوشم آورد ودم گوشم گفت :حسین .چرا ادکلن زنونه زدی رفتی خواستگاری ؟!!!.اما صدایش طوری بود که محمد هم شنید وپشت فرمان زد زیرخنده .این صحبت تورج انقدر باعث نگرانی من شده بود که حد نداشت .ازاینکه باعجله رفته بودم یک اسپری خریده بودم وبدون انکه سئوال کنم مردانه است یا زنانه .کلی دردل به خودم بد وبیراه می گفتم .واز انجا که درذهن مرتب منفی بافی می کردم دردل باخودم گفتم :ای دل غافل !دیدی چه شد . اگرهم جوابشان مثبت بوده باشد بفهمند من ادکلن زنانه زده ام پاسخ منفی بمن خواهند داد !!!.نمی دانم چرا اصلا امیدی به اینکه این وصلت سربگیرد نداشتم و دراین مورد خاص اعتماد به نفس ام کاملا ازبین رفته بود .

وقتی به خانه رسیدیم بی اراده و محزون به اطاق خودم رفتم و کنار دیوار چمباته زدم وبفکر فرو رفتم . مادرم بعدکه لباس عوض کرد به طبقه بالا نزد من آمد وگفت :حسین !خوب بود دختره ؟

گفتم :اره .گفت :اره بنظرمن هم همچین خوشگل وبامزه اومد .شماکه اونوربودید مادرش گفت دخترمن اهل کتاب ومطالعه هست .من هم گفتم کجا اومدیم باب دل حسین !!امافکرنمی کنم قبول کنند

مادرم بجای دلداری موج منفی بمن داد ومن هم با اشفتگی و نگرانی بیشترگفتم :تواز کجامیدونی جواب اونها منفی هست ؟

مادرم گفت :آخه دختره همسن وسال توهست .عرف اینه که دخترباید چندسال از پسرکوچکترباشه .برای همین من فکر می کنم بخاطراینکه شما همسن وسال هستید پدر ومادرش مخالفت کنند .چون من چندنمونه اینطوری دیدم وقتی دختره همسن وسال پسره بود و یا ازپسره بزرگتربود پدرومادردختره مخالفت کردند

مثل کوه آتشفشان منفجرشدم و پرخاشگرانه به مادرم گفتم :تو بیخودکردی منو به جایی بردی که میدونستی دخترشون روبمن نمیدن .تو ششماه هست ازجون من چی میخوای . هی دست منو گرفتی این ور و اونور بردی .هرجاهم ازکسی خوشم اومد درست نشد .

بعددرحالیکه باعصبانیت آب دهن خودم راقورت می دادم گفتم :ببین مامان بگذار باهات یک اتمام حجت بکنم .اگراین دختره درست شد که شد اگرنشد بخداحق نداری تا آخر عمر حرف زن گرفتن رو پیش من بزنی .زیاد اذیتم کنی ازخونه میذارم میرم وشب ها خونه نمیام .اگر این مورد درست نشد حق نداری دیگه بامن از زن گرفتن صحبت کنی .

مادرم ابتدا خنده ای کرد وگفت تاحالا که ناز می کردی حالا برای ما عاشق شدی .بجای اینکه سرمن داد وهوارکنی وماتم بگیری بلندشو دست ودامن خداروبگیر تا ایشالله درست بشه وجوابشون "نه "نباشه .

بعد موقع رفتن گفت حالا غصه نخور هرچی قسمت باشه همون میشه.

بیشترلجم دراومد فریادکشیدم :برو دست ازسرم بردار .من قسمت واین چیزها حالیم نیست .بخدا اگردرست نشه حق نداری حرف هیچ دختری رو به میون بیاری .

مادرم که دید مسئله خیلی جدی است ناراحت ونگران خودش را به خانه "کبری خانم "رساند تا به مشورت با آنها بپردازد ونظرآنهارا جویا شود .

نسرین باشنیدن حرفهای مادرم خنده کنان گفت :ای بابا .من چندتا دیگه از دوستام رو توی آب نمک خوابونده بودم تا به حسین معرفی کنم .حسین همین اولی رو دید عاشق شد .اصلا فکرش رونمی کردم .بعدالبوم عکسش را آورد وعکس رفقایش را نشان مادرم داد وگفت :برو به حسین بگوئ نگران نباش .گیتی دخترخوبی هست .ولی اگردرست نشد .من موردهای خیلی بهتر رو معرفی می کنم .

کبری خانم هم گفت :درسته که این دوتا چون همسن وسال هستند ممکنه مشکل پیش بیاد ولی توباید به حسین دلداری می دادی نه که ته دل بچه رو خالی کنی .بعد هم بمادرم گفت حالا که حسین اینطوری خواهان دختره شده پس یک نذر ونیازبکن درست بشه .

بعد که مادرم امد به خانه وحرفهای نسرین را انتقال داد درپاسخ گفتم :همینه که گفتم .اگرگیتی درست نشد . اگرمیخواهی داد من درنیاد حداقل تا ده سال !!!صحبت هیچ دختری رو پیش من نکن وگرنه قیدخونه رو می زنم .

قرارشد هفته بعد مادوباره به آنجا برویم تا پدرگیتی مرا ببیند .دراین فاصله من همچنان افسرده وماتم زده بودم وازانجا که یکی ازخصوصیات اخلاقی من این است که وقتی نگران وناراحت هستم اصلا نمی توانم ناراحتی خودم را پنهان کنم درمحل کار هم توی لاک خودم بودم و قیافه ماتم زده ای داشتم وحالم گرفته بود .یکی از دوستان صمیمی من درمحل کار یعنی "مسعودشهپرست "که طفلک ادمی احساسی بود هرموقع به قیافه من نگاه می کرد ناراحت می شد تااینکه انقدر ازاین ماتم زدگی من به ستوه آمد که خودکاررا روی میز کوباند وگفت :بابا اعصاب ما داغون شد .اینجوری که نمیشه کار کرد .حسین بابا  ازاین حالت بیا بیرون دیگه حال مارواساسی تواین چند روزگرفتی .

مسعود خیلی بچه احساسی وبا عاطفه ای بود هرموقه نگاهش به چهره غم زده من می افتاد دست از کار می کشید ومشغول کشیدن سیگار می شد .یامرابیرون فرامی خواند تاباهم سیگاربکشیم .

دراین میان همکاری داشتیم بنام آقای نجفی که مردی تقریبا پنجاه ساله بود وازعاشقان دلسوخته قدیم ،که چون به وصال معشوق نرسیده بود معتادشده بود و عموما بخودش هرویین تزریق می کرد . آقای نجفی باشنیدن وصف حال من درد خودش تازه شد وروزی این شعراستادشهریار را برای من آورد وادعاکرد شهریار موقعی که به وصال معشوق نرسید این شعر را سرود .شعر بسیار زیبایی بود که اینگونه آغاز می گشت :

ای عسس گرشادازآن هستی که شب مستم گرفتی

من از آن شادم که می افتادم ودستم گرفتی

 

آسمان بردی کمان آبروی من ازدست آری

تا که پرتاب توسازم تیرازدستم گرفتی

 

پست گفتن لایق طبع بلندم نیست لیکن

آسمان گرخود نه پستی ازچه رو پستم گرفتی

 

...........................................

..........................................

 

ودرآخرسروده بود که :

شهریاراقتباس ازاستادی کن که گوید

آسمان بی ماه گردی ماهم از دستم گرفتی

 

آقای نجفی دوسه سال پیش بعلت اعتیاد دچار امراض مختلف کلیوی وکبدی شده بود ودوسال پیش جان به جان آفرین تسلیم کرد .

 

بهرحال وقتی قرار شد من به همراه مادرم برای دومین بار به خانه گیتی برویم تاپدرش مارا ببیند صلاح را دراین دیدیم که یک ادم حراف وفک زن ببریم که اگرانها مخالفت کردند بتواند باصحبت های خود وچانه زدن ها و خوش صحبتی هایش جوشکنی کند وانها را قانع سازد .ازاینرو جلیل را بهترین گزینه موجود دانستیم وبه اتفاق اورفتیم وهمین مقوله باعث دلخوری برادربزرگترم شد که احساس می کرد ما با دخالت دادن جلیل به او بی احترامی کردیم .درحالیکه ابدا ماچنین منظوری نداشتیم .چراکه مرحوم برادرم حسن آقا نیز گرچه ادم متین و خوش صحبتی بود ولی ادم زرنگی درشکستن جو نبود اگر مخالفت احتمالی درمیان بود برادرم حسن اقا نمی توانست آن را ازبین ببرد .ولی جلیل درلفاظی وحرافی بسیاره خبره بود وتاطرف مقابل را متقاعد نمی کرد عقب نمی نشست

این بود که بلاخره در روز موعودبه همراه مادرم وجلیل راهی شدیم تا پدرگیتی مرا ببیند .

 

نوشته شده توسط در تاریخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 با موضوع